پنجره ای رو به نیایش
:::.. پنجره ای است برای دیدار من و تو با خدا ...:::
خدايا، كجايي تا بياي به حرف دلم گوش كني، كجايي! تا بياي من برات گريه كنم تو دلداريم بدي. خدايا خستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ام، خيلي خسته. هزاران فرشته براي ديدن تو روي نزديكترين كوه فرود آمده اند و جاده ي آسمان هنوز لبريز از فرشته است، من در دامنه ي كوه ايستاده ام و روزهاي عمرم را در سبدي ساده گرد آورده ام. هزاران فرشته در ساحل ابرها بال مي زنند زمين از زمزمه ي پرهايشان بال در آورده است، مدادم سكوت كرده تا آواز دل انگيز تو را بهتر بشنود، بخوان! بخوان زيباترين نغمه را بخوان تا دلم در قفس حسرت نماند، بخوان تا حصارها و ديوارها به رقص در آيند، آنقدر بخوان تا من خدا را صميمانه پيدا كنم، خدايي كه به قول سهراب« همين نزديكي هاست.» خستگي هاي يك عمر را در آوازهاي نرم تو مي شنوم، دوست دارم درختي باشم و ميوه هايم به رنگ تو باشند، به رنگ عشق و روياهايم رنگين تر خواهد شد نام تو مرا به كهكشان هاي عشق مي برد. هزاران فرشته مي خواهند صبح را با نور تو آغاز كنند، مي خواهند هزار خورشيد تازه را در سراسر افق بشناسند تا همه جا را فقط نور باشد، حتي دل من كه گاهي تاريكتر از پرده هاي شب است. هزاران فرشته روبرويم ايستاده اند و به من نگاه مي كنند، هزاران صبح در راه است و من مي خواهم اولين صبح را با تو آغاز كنم. دست عشق از دامن دل دور باد می توان آیا به دل دستور داد؟ می توان آیا به دریا حکم کرد که دلت را یادی از ساحل مباد؟ موج را آیا توان فرمود: ایست باد را فرمود: باید ایستاد؟ آنکه دستور زبان عشق را بی گزاره در نهاد ما نهاد خوب می دانست تیغ تیز را در کف مستی نمی بایست داد "قیصر امین پور" رد پاي خداوند مرد فرانسوي به همراه راهنمايي عرب از بيابان مي گذشت. روزي نبود كه مرد عرب بر روي شن هاي داغ زانو نزند و با خدايش راز و نياز نكند . سر انجام يك روز عصر، مرد كافر از مرد عرب پرسيد:«از كجا مي داني كه خدايي هست؟» راهنما لحظه اي به او، كه نيشخند تمسخرآميزي بر لب داشت ، نگاه كرد و بعد پاسخ داد:«از كجا مي دانم كه خدايي هست؟ از كجا فهميدم كه ديشب نه آدم، كه شتري از اينجا عبور كرده است؟ مگر از روي ردپاي باقي مانده در شن ها نبود؟» و با اشاره به خورشيدي كه آخرين انوارش را از دامن افق جمع مي كرد در ادامه گفت:« اين ردپاي انسان نيست.» آنكه مي گويد دوستت دارم خنياگر غمگيني ست كه آوازش را از دست داده است. اي كاش عشق را زبان سخن بود. هزار كاكلي شاد در چشمان توست هزار قناري خاموش در گلوي من عشق را اي كاش زبان سخن بود. آنكه مي گويد دوست ات مي دارم دا اندهگين شبي ست كه مهتاب اش را مي جويد اي كاش عشق را زبان سخن بود. هزار آفتاب خندان در خرام توست هزار ستاره ي گريان در تمناي من عشق را اي كاش زبان سخن بووووووووووووود. ....كتاب يك صفحه اي..... يك خبرنگار، مدام در تعقيب «آلبوكامو»، نويسنده فرانسوي، بود و از او مي خواست كار خود را به تفصيل و با جزئيات كامل برايش توضيح دهد. نويسنده ي رمان «طاعون» در حالي كه از پاسخ دادن طفره مي رفت، گفت:« من فقط مي نويسم اين ديگران هستند كه با قضاوت خود مي گويند چگونه آثار من را مي فهمند.» اما خبرنگار قانع نشد و ساكت نماند. سرانجام يك روز عصر، توانست كامو را در يك كافه تريا در پاريس ملاقات كند. به كامو گفت:«انتقاد سازنده سبب مي شود تا يك موضوع عميق مطرح بشود.» و سپس از او پرسيد:«اگر به شما بگويم لازم است كتابي درباره ي جامعه بنويسيد، آن را مي پذيريد و يا آن را به جنگ مي طلبيد و با آن مخالفت مي كنيد؟» و كامو پاسخ داد:«البته كه قبول مي كنم. اين كتاب صد صفحه دارد كه نود و نه صفحه ي آن سفيد است وهيچ چيز در آن صفحات نوشته نمي شود. اما در پايان صدمين صفحه مي نويسم كه «يگانه وظيفه ي انسان عشق ورزيدن است.» اومدم باز دوباره سلام دووووووووووووووووووستاي گلم خوبين راستي چه خبر؟؟؟؟؟دلم براتون خيلي تنگ شده بود. من به دليل برخي مشكلات نتونستم وبلاگم آپ كنم، ولي حالا كه تابستون داره مياد قول مي دم كه همه ي بد قولي هاي گذشته رو جبران كنم. منتظر نظرات و حرف هاي قشنگ همه ي شما دوستاي عزيزم هستم، تنهام نذارين.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
| Design By : Night Skin |





